برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
تمام توانم را جمع کرده م، امید بسته ام به این دو روز، به این ساعت های آخر و هنوز به خدا ایمان دارم که کاری میکند.من جز او هیچ کسی را ندارم و حالا اگر او هم کاری نکند نمیدانم چطور روح متلاشی ام دوباره من خواهد شد. (خواهد شد؟؟).
به خاطر دنی که میدانم چقدر فسرده ست چقدر اضطراب دارد این روزها، چقدر وانمود میکند که خوب ست ولی میدانیم که نیست؛محض خاطر او خودم را نگه داشته ام ...خدایا گفتم من جز تو کسی را ندارم نه؟
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
دست چپم درد میکند، میگرنم عود کرده ست و تماما در شرایطی هستم که برده لحظات و سرنوشتم، هیچ کاری از دستم برنمیآید و این برایم دشوارتر از همه چیز است. اما گریه نمیکنم نه اینکه نخواهم، نمیتوانم...در زندگی لحظاتی از اندوه ست که مرحله ای از غم را پشت سر میگذارید که دیگر اشک چشم هم به اراده خودتان نیست و خشکیده ؛ سیستم بدنتان به هم ریخته و مانند مردگان متحرک فقط خیره میشوید به داستان روبرو و اندوه های هنوز نیامده.
نمیدانم چرا اینجا دارم این خزعبلات را مینویسم ، ولی فعلا همین نوشتن آرامم میکند.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
امشب از کسی میخواهم یاری ام دهد که بار بیش هم به دادم رسید.به دادم برس یا علی بن موسی الرضا با چشمانی خیس همین را ازت میخواهم .فردا را برایم روشن کن
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
خدایا میشود لااقل یه خبر خوب برایم بفرستی؟ میشود شنبه و یکشنبه خوشحال باشم؟ میشود؟ لطفا؟
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
دلم دارد از غم میترکد,از غم از دوری از بی کسی.دلم یکی از این روزهای رو به خنک شهریور میترکد و هیچکس عین خیالش هم نخواهد بود.نقطه
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
میخواهم یک روز در جهان شلوغ و درهم این روزهایم به هیچ چیزی فکر نکنم، نقطه.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی