خرید بک لینک
در تمام لحظاتی که اینجا با اشک نوشته ام یک ارزوی بزرگ داشتم که هنوز خیال برآورده شدن ندارد. حالا نیز اشک میریزم و همان یک آرزو را نه حتی برای خودم ، برای دنی میخواهم. برایش ، برایمان میخواهم این غم عج

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:46

تمام توانم را جمع کرده م، امید بسته ام به این دو روز، به این ساعت های آخر و هنوز به خدا ایمان دارم که کاری میکند.من جز او هیچ کسی را ندارم و حالا اگر او هم کاری نکند نمیدانم چطور روح متلاشی ام دوباره من خواهد شد. (خواهد شد؟؟).

به خاطر دنی که میدانم چقدر فسرده ست چقدر اضطراب دارد این روزها، چقدر وانمود میکند که خوب ست ولی میدانیم که نیست؛محض خاطر او خودم را نگه داشته ام ...خدایا گفتم من جز تو کسی را ندارم نه؟

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:46

دست چپم درد میکند، میگرنم عود کرده ست و تماما در شرایطی هستم که برده لحظات و سرنوشتم، هیچ کاری از دستم برنمیآید و این برایم دشوارتر از همه چیز است. اما گریه نمیکنم نه اینکه نخواهم، نمیتوانم...در زندگی لحظاتی از اندوه ست که مرحله ای از غم را پشت سر میگذارید که دیگر اشک چشم هم به اراده خودتان نیست و خشکیده ؛ سیستم بدنتان به هم ریخته و مانند مردگان متحرک فقط خیره میشوید به داستان روبرو و اندوه های هنوز نیامده.

نمیدانم چرا اینجا دارم این خزعبلات را مینویسم ، ولی فعلا همین نوشتن آرامم میکند.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:46

امشب از کسی میخواهم یاری ام دهد که بار بیش هم به دادم رسید.به دادم برس یا علی بن موسی الرضا با چشمانی خیس همین را ازت میخواهم .فردا را برایم روشن کن

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

دیگر حتی امیدی به روزهای روشن ندارم، اما چیزی ته ته ته دلم میگوید همین است؛ زندگی ات همینقدر هیجان انگیز! است. اتفاقی برایم افتاد که مرا بار بیشتر بهت زده کرد. و واقعا دارم به این حقیقت پی میبرم که دخ

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

پشت تمام فیلم های غم انگیز, دنیا و مایی که به تماشای آنها مینشینیم یک چیز است، ترس از گریه در برابر دیگران، ترس از دستگیر شدن هنگام گریهی بی دلیل وقتی نشسته ایم و زل زده ایم به دیوار روبه رو.فیلم های

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

خدایا میشود لااقل یه خبر خوب برایم بفرستی؟ میشود شنبه و یکشنبه خوشحال باشم؟ میشود؟ لطفا؟

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

دلم دارد از غم میترکد,از غم از دوری از بی کسی.دلم یکی از این روزهای رو به خنک شهریور میترکد و هیچکس عین خیالش هم نخواهد بود.نقطه

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

شب هایی که خوابم نمیبرد به هزاران چیز فکر میکنم،مثل همه آدم ها.به لحظات کوتاه شادی هایم، به غم هایم، به رنجی که میبریم، به آینده، به .. به همه چیز و هیچ چیز فکر میکنم.اما بلا استثنا همه شبهایی که

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

دارم به این فکر میکنم که چرا در سالهای پشت سرم هیچ وقت و موکدا هیچ وقت دیوانگی نکرده ام. فرزند آرام و سر به زیر خانواده بودن برایم هیچ خاطره خوشی نداشته.در تمام سالهایی که بابت آرام و سربه زیر بودنم،

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

این روزها آنقدر شلوغم که هرچه میدوم نمیرسم.اما اولین بار است که برای هدفی خوشحالم ، خسته نمیشوم از تلاش و میخواهم هر روز را ۷۲ ساعت کنم تا بتوانم این جنون را سامان دهم. این روزها میان کارهایم گریه میک

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

میخواهم یک روز در جهان شلوغ و درهم این روزهایم به هیچ چیزی فکر نکنم، نقطه.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:07

صفحه بندی